در عين حال متقارب تفكر، ظاهراً ما را ناچار مي‌سازد چنين نتيجه بگيريم كه آيين مدرسي‌ مرحله‌اي ضروري در پيش‌رفت بشر بوده است‌. دين و علم را مي‌توان از همان سپيده دم تمدن‌ پي‌جويي كرد؛ تا زماني نيازهاي گوناگون فكري درهم آميخته و آشفته ماند، بعداً، هنگامي كه‌ بشريت خود آگاه‌تر و نقادتر شد، نظام‌هاي ديني و علمي گسترش يافت و بيش از پيش مفصل‌تر شد. بنابراين چنين مرحله‌اي وقتي فرا رسيد كه در زمان‌هاي مختلف‌، در ميان ملل مختلف ميل‌ غريزي براي وحدت‌بخشي‌، برجسته‌ترين متفكرانشان را واداشت تا تبعيت منطقي از موضوعات تجربي و مفاهيم عقلي را با اعتقادات ديني خويش‌، كه طبعاً اولويت داشت‌، سازگار كنند. بسيار آموزنده است كه ببينيم كوشش براي حل همان مسئلهٴ (يا شبه مسئلهٴ) درآميختن‌ خردگرايي‌1 و ايمان در سراسر جهان متمدن در جريان بود. محتواي ديانت‌ها مختلف بودند، ولي مسئله اساساً يكسان بود. مؤثرترين تشابه در مورد سه دين بزرگ مديترانه‌اي است‌، زيرا در آن سه مورد تجربهٴ فكري تا حدود زيادي مشابه بود. از اين‌رو ما مي‌توانيم شاهد كوشش‌هاي‌ نوميدانهٴ تعداد زيادي از اصحاب مدرسهٴ مسلمان‌، يهودي و مسيحي در راه آشتي‌دادن خردگرايي‌ هلني با سه مجموعهٴ مختلف از اعتقادات ديني باشيم‌. آنچه بسيار خارق‌العاده است‌، اين است‌ كه همهٴ آنان در اين كار به دلخواه خويش توفيق يافتند.
با اين حال‌، خشنودي كامل نبود، يا دست كم نمي‌توانست دوام يابد؛ اصحاب مدرسهٴ رقيب‌ خطاهايي در نظام‌هاي پيشينيانشان يافتند و كوشيدند تا اصلاحشان كنند، منازعات سختي روي‌ داد كه كاملاً مايهٴ تلخ‌كامي بود، زيرا به هيچ‌روي كسي محق نبود. در اين حين‌، تجربهٴ علمي‌ فزوني يافت‌، موضوعات هرچه بيشتري كشف شد و مشكل آشتي‌دادن معارف تحصّلي با ايمان‌ بيشتر شد. فشار تجربه به آرامي‌، ولي به‌طور مداوم افزايش يافت‌، تا آن كه دير يا زود تحمل‌ناپذير گشت‌. اين آغاز زوال و سقوط آيين مدرسي را نشان داد. خود جريان زوال نيز آرام‌ بود (يعني آرام‌تر از پيش‌رفت اصول تجربي‌)، زيرا لَخْتي‌ِ مذهبي چشم‌گيري در برابر آن مقاومت‌ مي‌كرد. و هم بدان علت كه عدهٴ زيادي از اصحاب مدرسه حاضر نبودند به گواهي حواس خود توجه كنند و ترجيح مي‌دادند به جاي تصديق اشتباهاتشان در گمراهي فكري خويش بمانند.2 در واقع‌، آيين مدرسي امروز هم هنوز، حتي به صورت جادوگري و موهوم‌پرستي‌، نه تنها در كشورهاي عقب‌مانده‌، بلكه در روشن‌فكرترين ممالك زنده است‌.
پس از آن تجربهٴ اندوهبار هزار ساله‌، كه به نظر مي‌رسيد روح انسان به بيراهه افتاده است‌، و


rationalism .1
2 .يكي از بهترين نمونه‌هاي اين طرز تلقي در حوالي سال 1610 به وسيلهٴ مردمي ارائه شده كه حاضر به نگاه كردن در دوربين گاليله نبودند، مبادا كه همان‌ چيزي را ببينند كه او ديده بود! نك به opere di Galileo Galilei (نامه‌ها، ج 10، ص 379 و 436، سال 1900)؛ و Galileo اثر J. J. Fahie (ص 101 به بعد، سال‌ 1903).